ناتاناییل

مشکلات و سختی ها این ترم تا میتونستن برای من قدرت نمایی کردن!


دیگه بدبختی رو بدبختی بود که واسم اومد.


اولش که با زحمت و تلاش امتحانا رو یکی بدتر از اون یکی پشته سر گذاشتم!


قرار بود روزه دوشنبه بریم پروژه ی نقشه برداریمونو تحویل استاد بدیم که 10 نمره داشت.منم

به شدت امتحانه ترم و خراب کرده بودم.یکشنبه شب من تولد دوستم خوش و خرم داشتم لذت

میبردم یهو یکی گفت نمره ها اومده!


رفتم چک کردم دیدم شدم 4!


سکته کردم.امامتم شده بودم 16! حفظیاتمم ضعیفه لعنتی!


روزه دوشنبه رفتیم پروژه ها رو تحویل دادیم .از ده نمره گروه ما 3 گرفت!چون پردازشش که

به عهده ی دوسته گلمون بود ضعیف بود .دونمره هم حل تمرین گرفتم به سلامتی شدم9!


دیگه با کلی ایمیل و اس ام اس زدن به استاد و گریه و زاری موفق به اخذ نمره ی ده شدم!

که این نمره به دلایلی الان شده 12 و تایید شد رفت!این 4 لعنتی باعث شد مشروط شم و انتخاب

واحدم به م بریزه اساسی.ولی حالا به سلامتی مشکلم حل شد.


جونم براتون بگه از مقاومت مصالح!


من که امتحانه میان ترممو در حده بنز خوب داده بودم 100 درصد مطمئن بودم این درسو که

پیشنیازه 6 واحده دیگمه پاس میکنم.روز اوله شروع ترم استاد نمره ها رو نوشت رو برگه داد به

ما!

در کماله تعجب 9 شده بودم!


به خدا میخواستم بمیرم دوییدم دنباله استاد خودم بهش نرسیدم اما دوستم باهاش صحبت کرد و  

  استاده

محترم گفتن چون میان ترممو خوب دادم برم و یک باره دیگه امتحان بدم!


همون روز ساعت6 عصر رفتم سایت دانشگاه نمره ها رو چک کنم دیدم وای نمره های معادلات

و ریاضی 2 هم اومده یکی 13.5 یکی 9.5!


دیگه مرگ بر من واجب شده بود.رفتم پیشه استاد اخه واسه ی ریاضی یه پروژه داده بودم که

سهمه من 50000 تومن شده بود!


با چک و چونه زدنه فراوان استاد قبول کردن یا 5. نمره مرحمت کنن یا یک نمره از معادلات کم

کنن و به 5. نمره به ریاضی اضافه کنن!


هرچند که استاد زیره قولشون زدن و 1.5 نمره کم کردن حالا این بماند مهمم نیست چون بالاخره

پاس شدن رفت.


مصالح ساختمانیم که شدم 11.5 کاملا حقمه برگمو شدم 6.75 از 20 و از شدم 16 از 20 با دو

تا پروژه استاد زور زده داده 11.5 .


نمیدونم با این همه زور چرا 10 ندادخ فقط!


امتحانه مقاومتم دادم اما خیلی سخت بود.طراحه سوالا یه پسره ابله ترم 6 بود که خیلی سخت

گرفته بود هنوز تکلیفه نمره م بعده 3 هفته معلوم نیست.


مشروطیمم که 100 درصده.باید 5 واحد اختیاریمو حذف کنم.


واسم دعا کنید مقاومت قبول شم گناه دارم خیبلی بلدم دوبارم امتحان دادم.


+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:32  توسط کیمیا  | 

براي خنديدن

هنوز راه‌هاي زيادي پيدا مي‌شود

مي‌تواني جلوي آينه بايستي و

براي خودت شكلك دربياوري

(اين كار فقط يك‌بار خنده‌دار است)

 

مي‌تواني بنشيني و

حماقت‌هاي زندگي‌ات را

يكي يكي  پيش رو بگذاري و  بشماري

(اين  خنده‌هاي بي‌شماري را  در پي خواهد داشت

اگرچه  كمي تلخ)

 

يا اگر هيچ‌يك ميسر نشد

بي‌دليل  بلند شو  بلند

قاه قاه  بخند

(قهقهه‌هاي هيستريك هم

گاهي گرهي را باز مي‌كنند

بگذار بگويند ديوانه‌اي

وقتي‌كه ديوانگي

تنها مجالِ توست براي خنديدن)

 

اگر باز نشد

روي ميز

دست‌هايت را به هم  حلقه كن

پيشانيت را روي انگشت‌هاي درهم فرورفته‌ات  بگذار

و  زار زار  گريه كن

آن‌قدر گريه كن

تا گريه‌ها تمام شوند

حتماً ديگر در تو جايي باز خواهد شد

براي يك لبخند

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 9:45  توسط کیمیا  | 

نيست طاقتي به اين اسيري

صبري نيست از جنسه پيري!

چيزي نيست....!

هييييييييييييييييييييييييييييييي!

ديروز تولدم بود.

نمي دومنم 20 سالم شد يا 21 سال اما خيلي هم مهم نيست!

فقط اميدوارم هر چند سال كه ازش مونده يه تغييري بكنه!


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:46  توسط کیمیا  | 

:(

متاسفانه براي دوسته خوبم رضا (نابخشوده) اتفاقه بدي افتاده و ايشون مادرشونو از دست دادن!

براي ايشون و خانوادشون ارزوي صبر و براي مادر گلشون طلبه امرزش ميكنم.

اميدوارم زود زود رضا رو دوباره پر انرژي ببينم....


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:50  توسط کیمیا  | 

خدايا! 


نمي دونم چرا جديدا اين طوري شدم.اصلا خودمم نمي فهمم چم شده.تو هر موقعيتي فقط ياده خاطره هاي بد و بدبختيام ميفتم.خيلي سخته.ديگه خسته شدم تحمل ندارم.انگار اصلا دسته خودم نيست.


جديدا اتفاقاتي كه هيچ وقت تو ذهنم نميومدن يادم ميانو ازارم ميدن! البته لحظه هاي خوشم تو زندگيم ديگه نادره.احساس مي كنم دارم دور خودم مي چرخم.همه ي كارام بيهودس. انقد داغونم كه حس و حاله هيچ كاري و ندارم .


اصلا انگيزه برام بي معني شده.


ذهنم خيلي مشغوله . واسه خاطره همه چي.الان و اينده!حالي كه بيهوده و زجر اور ميگذره و اينده اي كه اوضاعش بدتر از الانه و كاملا تاريكه!


جالبه كه همه فكر ميكنن من يا امثاله من هيچ مشغله ي فكري ندارن و فقط دارن لذت ميبرن!


بد تر از اون دور و برم هيچ پشتوانه اي حتي خانوادمو ندارم.


انقد ازشون دور افتادم كه با اينكه با هم زندگي ميكنيم بعضي وقتا عينه ديوونه ها دلم براشون تنگ ميشه. مخصوصا مامانم.خب من هيچ وقت با مامانم راحت نبودم.يكي چون راز نگه دار نيس!و بعد چون همراه و صبور و پشتوانه نيست خودش سعي ميكنه ادم رو تخريب كنه!


البته اينم بگم كه با وجوده همه ي اينا من خانواده ي خيلي خوبي دارم.


كلا تنهام فقط اشكو تا صداش كنم مياد پيشم!


فقط تو اين اوضاع خدايي يه شكسته عشقي برام كمه كه تكميل شه كه خدا رو شكر با اين اخلاقايي كه از خودم سراغ دارم قرار نيست از اين اتفاقا واسم بيفته!


چند بار قرصاي افسردگي و امتحان كردم.دكتر گفته بود!اما ولش كردم نميخواستم به چيزي عادت كنم كه نميخوامش!


خدايا بعضي وقتا واقعا دوست دارم بغلت كنم احتمالا خل شدمو احمق!


اما دوست دارم حست كنم. اما بعضي وقتام فكر مي كنم نيستي چون با يه حركته كوچيكو بي ارزش مي تونستي كله اين روند و عوض كني و با وجوده التماساي من اين كارو نكردي! خدايا منو ببخش. خيلي احمقم ميدونم!


پ.ن1:اين واسه خداست فكر كنم معلوم باشه!


پ .ن2: فك نكنيد قاطي كردم صرفا درد و دل بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:54  توسط کیمیا  | 

لعنت به اين تابستون كه تا نيستش همش ميگيم كي مياد وقتي هم مياد ادمو كلافه ميكنه مخصوصا

امسال كه به لطفه دوستان ديگه پاركم بايد با سرپرست قانونيمون بريم!يني ديگه با دوست دخترامونم

جايي نداريم بريم.

 

از فردا بايد برم دانشگاه عينه دبيرستانيا درسي و كه اين ترم افتادم پاس كنم تا از علم و دانش عقب

نيفتم و گوي سبقت و از دوستان بربايم!

 

به قوله دوستم وقتي كل ترم با جزوه هامون فقط دستو پامونو مومك كرديم حالام حقمونه اين بلاها

سرمون بياد!

 

عيبي نداره اين نيز بگذرد!

 

چند وقته پيش يه عكسي كه خودم گرفته بودم از يه نوشته گذاشتم تو فيس بوك كه نظرات مختلفي در

باره ش دادن ميخواستم نظر شما رو هم بدونم .


عكسو ندارم متنشو ميذارم:

 گرماي تابستان چه لذت بخش است وقتي با خدا معامله ي بهشت و جهنم  مي كنم! گرما را با جان ميخر م اما حجاب را با جهنم عوض نخواهم كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!          
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 3:11  توسط کیمیا  | 

1.به خاطر اينكه يه درسه 3 واحديه لعنتي رو به لطفه مدير گروهمون افتادم !تابستون

بايد اين درس و پاس كنم و برم جايي كه ادم تو گرماش تصعيد ميشه!(به درك!اما حقم

نبوده!)

 

2.اسم اون اقاهه تو پست قبل كه  يادم رفته بود و يادم اومد(دكتر!!!!!!!!!!روازاده).

 

3.واقعا متاسفم براي خودمون كه براي زنده موندن بايد جلويه يه مشت نفهمه منفعت

طلب گردن خم كنيم و بذاريم حتي تاريخه انكار ناپذيرمونو نابود كنن!(مجسمه ي اريو

برزن و ارش و نقاشي هاي شاهنامه تو مشهد!)

 

4..بعضي وقتا فكر ميكنم كاش تويه يه

مملكته ديگه به دنيا ميومدم اما باز ميگم شانس ندارم كه!ميزدو سوداني ميشدمو از

گرسنگي ميمردم!اخه اسايش به ما نيومده.

 

5.انقد عصبي و ناراحتم كه حسمو نمي تونم بيان كنم!پشته سرم گذشته اي كه از دستش

دادم !رو به روم اينده اي كه پوچ و خالي به نظر ميرسه و من مثله روزهاي گذشته به

اميد اينده ي بهتر تلاش مي كنم اما....!زندگيم پر از دويدن ونرسيدنه درست مثله كابوساي

هر شبم.

 

به اميده روزايي كه حسرته ابتدايي ترين حقوقمونو نداشته باشيم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 23:46  توسط کیمیا  | 

چند روزي بود كه  عرصه بر ما تنگ گشته بود و روزگار بر ما  سخت مي گذشت و دوران
امتحانات بودو همه پشته سر هم و ما هم كه در فرجه ها استراحت كرده بوديم و درطول ترم

عشق و حال!به شدت اذيت ميشديم!


دوباره توبه كرديم كه از ترم بعد درس مي خونيم واز اين چرت و پرتا!
اما ديگر بگذشت و ما برگشتيم تو فازه بي خياليه خودمون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته اگه دوستان محترمه امنيت اخلاقي اجازه بد ن ديگه!


1.از اونجايي كه اين مملكت هيچ مشكلي به جز حجابه دختراش نداره!اين دوستان ديگه
پاشونو كردن تو يه كفش كه بذار تمام مشكلاتو ريشه كن كنن!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته حق هم دارن خب!بابا اين همه زحمت ميكشن ديگه فقط يه قدم با مدينه ي فاضله
فاصله دارن بذار بهش برسن!(البته من منكر اين نميشم بعضيا ديگه شورشو تو بد

حجابي در اوردن!)


2.اين اقاهه كه اسمشم همين الان يادم رفت!يه حرفه جالي زدن عقده شده رو دلم بايد بگم!
ايشون فرمودن اين مملكت اصلانه اصلا پادشاهي به نامه كوروش و داريوش نداشته!
يه مردكي !بود يه زماني به صهونيستا خدمت كرده بعد اونا هم اسمشو كردن تو تاريخه ما!
بعدم گفته فكر نكنيد اينو از خودم ميگما !علم ثابتش كرده تازه المانم تاييد كرده!
يكي نيست بگه اگر كوروش و داريوشي نبودن لابد تخت جمشيد و  رييس جمهور وقت ساختن منشوره

كوروشم واسه مراجع تقليده!مرتيكه ي خنگه!


واقعا نمي دونم خنگه! يا اسكله يا....!اصلا شما اسم بذاريد واسش!
البته اين چرت و پرتا نون دونيشه شايد حق داره!لقمه ي چربيه.
حالا بذار چند نفرم بهش بگن خنگ!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 1:28  توسط کیمیا  | 

خاطره ها سه دوره دارند:

اوایل چنان نزدیکند که می گوییم

انگار همین دیروز بود.

جان در پناهشان می آرامد

و جسم در سایه شان سر پناهی می یابد.

خندهای است که فرو ننشسته و اشکی که همچنان جاری ست

لکه جوهری روی میز که هنوز هست

و بوسه خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود...

اما چنین حسی دیری نمی پاید...

  *

زمانی میرسد که درآن سر پناهدیگر نیست

در جایی پرت به جایش خانه ای تنهاست

با زمستانی سردسرد و تابستانی سوزان

خانه ای سراسر خاک گرفته و لانه عنکبوت ها گشته

جایی که نامه های عاشقانه آتشین خاکستر می شوند

و عکس ها رنگ می بازند

آدم ها طوری آن جا می روند که به گورستانی

باز که می گردند دست ها را با صابون می شویند

اشكها روانشان را پاك كمي كنند و سخت آه مي كشند...

سلام دوستان

این شعری بود از انا اخماتوا که اسمشو نمیدونم!

شرمنده این مدت درگیر درس بودم نه اینجا سر زدم نه به شما!

قول میدم زود زود اپ کنم.

دلمم براتون کلی تنگ شده بود راستی!!!!!!!!


+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:26  توسط کیمیا  | 

اون استادمون که درباره ی زن نطق کرده بود یادتونه؟

جدیدا یه نطق دیگه فرمودند!

داشت سر کلاس درباره ی حجاب و این چیزا حرف میزد که خانوما حجابتونو رعایت کنین!انقد ارایش نکنید ارایش در

شرع حرام است!

گفت من تو یه دانشگاه بودم یه ترم به خاطر بد حجابی دانشجوهاش 2 ماه مرخصی گرفتم نشستم خونه!

میگفت ظاهر دخترای دانشگاه طوری بود که اگه زنه من اینطوری بخواد عروسی بره من در جا طلاقش میدم!

گفت خانوما یه کاری کنید اون دنیا خودتون از پل صراط رد شین

نه اینکه گوشه ی عبای من و بگیرید بخواید رد شید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکرشو بکنید این اقا از الان دربست خود نکبتشو تو بهشت میبینه!!!!!!!!!!!!!!!!
حیف نمیشد وگرنه می گفتم استاد انقد اعتماد به نفس نداشته باش شاید اون دنیا مجبور شدی

گوشه ی ش.و.ر.ت دختر بد حجابارو بگیری از پل رد شیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا که! هرچند این اقایون که با عبا و عمامه شون یه مملکتو سند زدن به نامه خودشون بعید نیست با بهشتم

 همین کارو کرده باشن!اونوقت مردم بدبخت میمونن و عدالت خدا!(البته من میدونم همه ی ادما مثله هم نیستن).

 

فکر کنم دیگه حالا حالاها نتونم اپ کنم اخه دیگه وقته امتحاناس.

ولی کامنتارو میخونم پیشم بیاید!!!!!!!!!!!!!

فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:51  توسط کیمیا  |